علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

اندر احوالات گل پسرم علیرضا

1392/6/22 7:43
نویسنده : اعظم
179 بازدید
اشتراک گذاری

"عزیز دلم امروز می خوام بنویسم از شیرین زبونیها و شیرین کاری هات ، از لحظات قشنگ با تو بودن"

گل پسرم هیچوقت به تنهایی بازی نمی کنی حتماً باید یه همبازی کنارت باشه خیلی دوست دارم عادت کنی به تنها بازی کردن و خودت و خودت باشی ولی نمی تونم ! وقتی مرخصی می گیرم و خونه هستم ، کلی کار دارم ولی درکم نمی کنی با هزار کلک میرم سراغ کارام . ده دقیقه بعد هر جا که باشم صدام میزنی.البته ناگفته نمونه که بیشتر وقتها وقتی مرخصی میگیرم بابائی خونه می مونه هم با شما بازی میکنه و هم تو کارهای خونه بهم کمک می کنه دست گلش درد نکنه .

در کنار کارهای روزمرت عادت کردی روزی یک تا دو ساعت پای کامپیوتر هستی می گی مامانی می خوام برم پیش مینا و سینا (نرم افزار غنچه ) یا می خوام برم پیش آرین (نرم افزار آرین ) خودت می آیی پای سیستم و روشنش می کنی و .....از انجایی که می خوای بیام پیشت بشینم همش صدام می زنی مامان جونم بیا این قسمت رو یادت بدم ....نیشخند


عاشق ظرف شستن هستی وقتی دارم ظرف می شورم میگی مامان بیام کمکمت ؟ منم یه صندلی میزارم زیر پات تا بیای کمکم ظرف بشوری قربون اون دستای کوچولوت بشم .


متاسفانه علیرغم تمام تلاشهای بی وقفه ما هنوزم اون طوری که میخوایم تمایلی به غذا خوردن نداری و همچنان اذیت می کنی .


خیلی پسر پر سرو صدا و بازیگوشی نیستی اما خیلی حرف می زنی به شدت هم حرف های بزرگتر از سنت می زنی از الان هم شغلت رو انتخاب کردی . میگم علیرضا جون در آینده می خوای چکاره بشی ؟ میگی می خوام پلیس بشم .


هر روز که می گذره وابستگیت بهم بیشتر میشه هر روز به مامان بزرگ می گی دلم برای مامانم تنگ شده دیروز برای اینکه زودتر منو ببینی وقتی از سرویس پیاده شدم و داشتم می اومدم طرف خونه مامان بزرگ دیدم اومدی جلوم ، وقتی از دور منو دیدی گفتی : مامان عزیزم اومد ، جیگرم اومد و دویدی اومدی تو بغلم.


قبل از خواب با دستهای کوچکت محکم من رو در آغوش میگیری میگی مامانی اندازه تمام دنیا دوستت دارم اون لحظه از خوشحالی اشک تو چشام جمع می شه و  به یاد خدا می افتم . خدایی که در گوشه قلب پاک تو پنهان است خدایا شکرت .

 شبها عادت داری حتماً دستم رو نوازش کنی تا خواب بری برای همین راضی نمیشی تنها رو تخت خودت بخوابی.


وقتی دعوات می کنم : 

علیرضا :  کدوم مامانی با پسرش دعوا میکنه ؟

مامانی : کدوم پسری مامانش رو اذیت می کنه ؟

علیرضا :  پسر گلی مثل من داری ، دعواشم می کنی! باهات قهر می کنم.

بعد از چند لحظه می آیی روبروم وایمیستی می خندی لبخند

علیرضا : مامان باهام قهری ؟

مامانی : هیچ وقت با پسرم قهر نمی کنم.

علیرضا : پس منم باهات آشتی هستم ناراحت نباش.


یکی از خصلتهای بدت اینه اگر اذیت کنی یا یه حرف ناراحت کننده به کسی بزنی حاضر نیستی معذرت خواهی کنی هر چی میگم مامان معذرت خواهی کن فقط زیر چشمی نگام می کنی . وقتی میگم خیلی از این حرکتت ناراحت شدم فقط میگی دیگه تکرار نمی شه . 

پسر نازم به امید خدا از اول مهر ماه قراره بری مهد امیدوارم خیلی زود با محیط مهد کنار بیای تا مامان بزرگی هم کمی خستگی در کنه نمی دونم چطور می تونم زحمات مامان گلم رو جبران کنم ، مامان عزیزم بابت تمام زحماتی که برای علیرضا کشیدی و هنوز هم داری می کشی ازت ممنونم .


پسرم : ممنونم از اینکه باعث شدی حس زیبای مادر شدن را تجربه کنم .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان آروین-مریم
25 شهریور 92 8:16
بچه های این دوره زمونه با این شیرین زبونیه اشون یه پا وکیل مدافع هستند
ما مامان و باباها در مقابلشون کم میاریم
خوش به حالت که پسرت میاد کمکت برای ظرف شستن ، خدایا به ما هم از این شانسا بده
امیدوارم علیرضا جون با محیط مهد کنار بیاد ، و مامانت هم حداقل نیم شیفتی رو به کارهای خودش برسه


سلام ممنون مریم جون ان شاءاله گل پسر شما هم دو سال دیگه کمکمت همه کار می کنه ولی فقط یک بدی داره هر چقدر بزرگتر می شن بیشتر بهانه گیری می کنند و عذاب وجدان ما هم بیشتر میشه از این ساعت کاری.
علیرضا وقتی تو سن وسال آروین بود خیلی بهانه نمی گرفت ولی الان خییییییلی بهانه می گیره .فقط خداکنه با ورودش به مهد بهانه گیریهاش کمتر بشه .
مامان آروین (مریم)
26 شهریور 92 8:43
سلام درسته هرچی بزرگتر میشن بیشتر بهونه گیرتر میشن . مامان میگه آروین عصرها همش میگه مامان بابا . ولی در کل علیرضا مهد بره خیلی خوب میشه مخصوصا زمستونا که روزها کوتاه میشن صبحا میره مهد بازی میکنه و خسته میشه عصرها هم میخوابه تا برسی خونه . اما با اینحال چه تابستون و چه زمستون بچه هامون همیشه اذیت هستند و ما هم عذاب وجدان
مامان بردیا شیطون
27 شهریور 92 16:53
ای جوووووووووووووووووووونم تو چه شیرین زبونی عزیزم


مامان بردیا شیطون
4 مهر 92 8:54
زندگی مثل "پیانو" است... دکمه های سیاه برای غم ها... و دکمه های سفید برای شادی ها... اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سیاه وسفید را "با هم" فشار دهی...!